غزل می چکد از لحن نگاهت محال است برود کج یه نگاهت
به سرقت ببر این قلب مرا که نشست مهر تو دردانه به جانم
خبرت هست شدی صاحب بند بند دلم
گفته بودی که عشق فرض محال است و یکم
حوصله کن بخدا آدم رد کردن این فرض محالم
بین ما حادثه عشق به تکثیر نشست
شکر گذارم که تو را قلب من آورده به دست
وای من چشم تو باز
لرزه ای بی سابقه انداخته به جانم
ندارد بشری حالت چشمان تو را
به دنبال دلت میکشی ام تا به کجا
تو از هر نظری کامل و بی نقصی و من
برایم شده بحث تو از عالم که جدا
خبرت هست شدی صاحب بند بند دلم
گفته بودی که عشق فرض محال است و یکم
حوصله کن بخدا آدم رد کردن این فرض محالم
بین ما حادثه عشق به تکثیر نشست
شکر گذارم که تو را قلب من آورده به دست
وای من چشم تو باز
لرزه ای بی سابقه انداخته به جانم
خبرت هست شدی صاحب بند بند دلم
گفته بودی که عشق فرض محال است و یکم
حوصله کن بخدا آدم رد کردن این فرض محالم
بین ما حادثه عشق به تکثیر نشست
شکر گذارم که تو را قلب من آورده به دست
وای من چشم تو باز
لرزه ای بی سابقه انداخته به جانم